شاید خیلی زود اما اگه صبر کنم این چند ماه هم میگذره و با خیال راحت و با خیر و خوشی و یه خاطره خوب از اینجا* میرم.
نباید عجله کنم وگرنه خیلی پشیمون میشم.مثل همیشه!!!!
چند روز پیش یکی از دوستام بهم خبر داد موسسه غیرانتفاعی سما نیرو میخواد!حق التدریس.
واسه همه مقاطع.
با آقای کاپو رفتم و گفتن پنج شمبه بیاین تا ثبت نام کنین!
فکر نمیکردم اجازه واسه کار بده.البته یک میلیونوم در صد ممکنه من موفق شم واسه جذب این کار!
افراد پالایش میشن و گزینش میشن و مصاحبه و درد و زهرمار تا بتونن یه شغل معلمی حق التدریسی بدون هیچ مزایایی رو بدست بیارن!
نسبت بهش سرد شدم.
و هیچ علاقه ای ندارم برا ثبت نام فردا....
چن روزه برا خرید یه کفش مناسب میریم بازار و به محض رویت کفش های سومین مغازه آقای کاپو میگه تو کفش بخر نیستی وگرنه تا الان میخریدی!و برمیگردیم خونه!!!!!!!
نمیدونم چرا هیچ وقت نمیتونم تو حراج کفش بخرم!و هیچی به دلم نمیشینه!
اما این حرفاش ناراحتم میکنه.از اینکه صبر نداره و هی دنبال پیچوندنه.
شاید با مرضی برم و بخرم و اندکی به فکر لج درآوردنش باشم.
نمیدونم چمه.
به خودم میگم همه چی خوبه.همه چی آرومه.اما انگار نیست.
پلاکت خونم مشکل داره و تنم کبود میشه.دکتر میگه مشکل از پلاکته!نمیدونم چیش مشکل داره.
و کم خونی شدیدی گرفتم.کمی تا قسمتی شبیه معتادای سر چهارراه ها شدم که زردن و چشماشون کبود شده!قرص هام رو تقسیم کردم و سه تا صبح،چهار تا ظهر + یه شربت و دو تا رو شب میخورم.
هر دوازده ساعت هم یه قرص دیگه هست که باید دو تا دو تا بخورم و اونا رو ساعت ۹ میخورم.
انگاری قرص ها روم تاثیر گذاشتن که انقد گیج و ویج شدم!
هی میخوابم و اصلا اشتها ندارم... :|
و حوصله هیچ چیزی رو ندارم!
امیدوارم مثل همیشه تموم این مشلاتم حل شه و دوباره از ته دلم بخندم و بگم شکرت خدای خوبم.که اینا هم گذشت و من باز فقط به تو تکیه کردم و هیچ وقت ازت نبریدم...
مثل الان...
شکرت خدا.خیلی شکرت....
پ.ن:همچنان خونه بوی رنگ و چسب و خاک میده و به هم ریخته هست و ما آواره ایم!!!!
*: منظورم اینجاس!این خونه.کاپوچینوی عزیزم....
ادامه مطلب
